محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

محمدپارسا عشق مامان و بابا

ولیمه برای پسرم

پسر گلم خیلی دوستت داریم... بابایی وپدر جون ١٠ شهریور وقتی شما ٣٢ روزت شده بود براتون ولیمه دادن و ٢ تا گوسفند قربونی کردن(یکی برای عقیقه و یکی برای ولیمه ختنه) تا شما همیشه سالم وسرزنده باشی. ما صبح زود رفتیم خونه باغ تا برا شما قربونی کنیم.خاله سهیلا و مامان محرم از قبل حیاط رو تزئین کرده بودن.دستشون درد نکنه...   بقیه عکسا تو ادامه مطلب : هوا اون روز خوب بود وشما بغل عمو آرمانت كلي حال ميكردي اينام عكساي شبت اين قده بازي كرده بودي كه  خسته بودي و همش خواب بودي.مامان قربونت بره... اينم وقتي كه داشتي كيكت رو ميبريدي چيه خوب خسته بودم...!میام میخورمتا...
8 مهر 1391

يك ماهگي پسرم

امروز 8 شهريوره و پسرم يك ماهه شد.خدا شكر ميكنم از اين تو رو به من و بابايي داده... برديمت قد و وزن يك ماهگي: قد : 55 وزن : 4.550 دور سر : 36.5 همه چيزت خوب بود پسر نازنينم.  عكسات رو وقتي برگشتيم خونه گذاشتم...   بقيه عكسا تو ادامه مطلب :   امروز 8 شهريوره و پسرم يك ماهه شد.خدا شكر ميكنم از اين تو رو به من و بابايي داده...   برديمت قد و وزن يك ماهگي:   قد : 55   وزن : 4.550   دور سر : 36.5   همه چيزت خوب بود پسر نازنينم.   عكسات رو وقتي برگشتيم خونه گذاشتم...   مامان قربون پسر با نمك و شيطون خودش برررررررررررررررررررررره ...
8 مهر 1391

ماه دوم زندگي پسري

  34 روزگي عسلم   پسر گلم نمیدونی وقتی لختت میکنم و ماساژت میدم چه حالی میکنی يه عالمه ازت عكس گرفتم .توي همشون ناز بودي فقط چند تاشو اينجا ميزارم... بقيه عكسا تو ادامه مطلب:   الهي مامان فداي قدو بالاي پسرش بشه الهي قربونت برم...از فلشي كه دوربين ميزد تعجب ميكردي ! داشتم از خنده ميمردم عزيز دلم... اينجام  آماده شديم بريم خونه مادر جون ...
8 مهر 1391

ختنه کردن پسری

الهی من قربونت برم... شما رو یکشنبه ٥ شهریور وقتی ٢٦ روزت بود ختنه کردیم.تو مطب این قده گریه میکردی که اشک منو هم در اوردی.تو خونه هم تا چند ساعت یکسره جیغ میزدی تا خسته شدی و خوابت برد.الهی من فدای گریه هات بشم... میبینی چقدر بی حال بودی مامانی ...
1 مهر 1391

مهمونی عید فطر

عزیز دل مامان تو ماه رمضون دنیا اومد برا همین نتونستیم براش مهمونی بگیریم.به جاش دوشنبه ٣٠مرداد روز عید فطر مادر جون مهمونی داد... همه اومده بودن پ سری منو دیدن.یه عالمه براش کادو آوردن.مبارکت باشه عسل مامان... پدر جون اون گوشه نشسته،میبینی مامانی بغل مامانی بودی ،اصلا نمیخواستی پایین بیایی ...
28 شهريور 1391

روز تولد عسلم

سلام پسرم. بالاخره بعد كلي انتظار روز دوشنبه 9 مرداد با بابايي و مادر جون رفتيم بيمارستان شفا(شهر ساري). تقريبا ساعت 10 بود كه رسيديم بيمارستان.كاراي پذيرش رو انجام داديم و تقريبا ساعت 10:30رفتيم بالا تو يه بخشي كه سرم وصل ميكردن،اونجا ديگه نزاشتن مادر جون و بابايي بيان.بعد خانم دكتر اومد و گفت اول ميخواد منو عمل كنه ،آخه  6 نفر ديگه هم بودن.رفتيم تو اتاق عمل اونجا به دكتر گفتم نميخوام بيهوش بشم،ميخوام پسرم رو وقتي دنيا مياد ببينم،اونم منو از كمر بي حس كرد و من تونستم روي ماهت رو وقتي به دنيا اومدي ببينم،خيلي با نمك بودي يه توپولوي قرمز! يه صورت گرد كوچولو داشتي مامان فدات بشه الهي.. بعد يه ساعت منو بردن تو بخش وشما رو اورد...
28 شهريور 1391

آزمايش غربالگري و آزمايش زردي

سلام عزيز دل مامان... فداي كوچولوي نازم بشم من . برا شنبه 14 مرداد با مادر جون و بابايي رفتيم ازمايشگاه باغ جهانديده تا آزمايش غربالگري رو انجام بديم.از قبل ميدونستم كه چه جوريه برا همين اصلا تو اتاق نيومدم چون دل ديدنشو نداشتم.مادر جون شما رو برد تو اتاق.خيلي جيغ كشيدي و گريه كردي،اشكم در اومده بود. اونجا برا زردي آزمايش انجام نميدادن.مادر جون خيلي اصرار كرد كه آزمايش زردي رو حتما بدي چون رنگت زرد بود وبي حال بودي برا همين دكتر درمانگاه آزمايش رو نوشت و رفتيم آزمايشگاه آزمايش دادي.حدس مادر جون درست بود . زرديت 13.4 بود.نياز به بستري نبود ولي نگران كننده بود.سريع رفتيم پيش متخصص اطفال يه سري پيشنهادات كرد.يكي دو بار ديگه ازت آز...
28 شهريور 1391